+ امتحان کامپیوتر

من این ترم از صبح تا شب داخل سایت داشتم به این واون کامپیوتر یاد میدادم .اما امروز چنان شگفت زده شدم که حد وحساب نداره.وای مادر جان.....................امتحان خیلی استرس آور بود.خیلی متن ورد بد نوشته شده بود اصلا نتونستم اونجور که می خواستم عمل کنم.امیدوارم استاد سر کلاس تلاش من را دیده باشند .

نویسنده : عاطفه ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
تگ ها:


+  

نویسنده : عاطفه ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
تگ ها:


+ درس عبرتی برای تمام عمر

 فرا رسیدن ماه محرم را تسلیت عرض میکنم.....التماس دعا................... بهتره یه اتفاق که سال گذشته تو این ماه واسم افتاد را شرح دهم.سال گذشته قبل از شروع امتحانات واسه خودم برنامه ریزی کردم که چه روزهایی درس بخونم.فردای تاسوعا عاشورا امتحان داشتم. هر سال موقع عاشورا تاسوعا با دسته های عزاداری می رفتم بیرون .گفتم امام حسین که میدونه دوسش دارم ودلم پیش اونه امسال میشینم خونه درس می خونم .مهم اینه که آدم دلش اونجا باشه وگرنه جسم باشه نباشه تفاوتی نداره یکی دوامتحان دادم یه هفته مونده به عاشورا تاسوعا حالم بد شد هر روز هم بدتر از دیروز می شدم از این دکتر به اون دکتر خلاصه متوجه شدم هپاتیت گرفتم از نوع آ مامانم کلی دعوام کرد گفت چرا واسه این دو روز برنامه ریزی کردی؟ مگه تو این دو روز چقدر درس میخوندی ؟خلاصه روز تاسوعا اونقدر بد حال بودم نمی تونستم حتی از رختخوابم بلند شوم. در حال مردن بودم شب ها اصلا نمی تونستم بخوابم بدنم خارش شدیدی پیدا کرده بود از بس خودمو خاروندم تمام بدنم زخم شده بود هزار بار مرگ را به چشم خودم دیدم .روز عاشورا دسته داشت از جلوی در خونمون رد میشد حتی نتونستم از جا بلند شوم دم در خونمون بروم. عزاداران امام حسین را ببینم.درس که نخوندم هیچ تمام امتحاناتم را افتضاح دادم واین ماجرا درس عبرتی شد برای تمام عمرم که هر کاری را به موقع ودر وقت خودش انجام دهم. چون  سه چهار ماه  طول کشید تا  از لحاظ جسمی به وضعیت قبل برگردم .((من روز عاشورا به دنیا اومده ام )). فکر کنم مسئولیت بیشتری به گردنم گذاشته شده.از این ماجرا چندین درس گرفتم......یاد گرفتم دستی بالای دست ها هست*همه چیز در کنترل انسان نیست *انسان هر قدر هم قدرتمند باشد با یک تب کوچولو از پا در میاد* میدونین گاهی ما آدما فکر می کنیم خیلی قدرتمندیم وبه همه چیز مسلط حتی زمان* اما غافل از اینکه خدایی هست*.شاید این تلنگری بود به روح زنگار گرفته ی من که از خواب غفلت مرا بیدار کند مرا به یاد خدا بیندازد *واین احساس  را در من به وجود آورد که مرگ در یک قدمی من ایستاده تامثل یه آدم زندگی کنم..........ان شاالله خدا کمکمون کنه تا راه را از بیراهه تشخیص دهیم وعاقبت به خیر شویم.

نویسنده : عاطفه ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٤


+ فقیروغنی

نویسنده : عاطفه ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۱
تگ ها: فقیر وغنی


+ آدم های بی غم

شهرکرد پسرک جلوی ماشین ما را گرفت می گه موسیر بخرین موسیر تازه یک کاسه موسیر تازه نشونمون میده با یه دسته سبزی کوهی .می گه خودکار دارین تعجب می کنیم می گیم این بچه چرا خودکار می خواد؟بهش یه خودکاردادیم جلوتر رفتیم بقیه بچه هایی هم که تو مسیر بودند از ما خودکار می خواستن خلاصه ما سه چهار خودکاری را که داشتیم به بچه ها دادیم .توقف کردیم از یکیشون بپرسیم که موسیر ها رو از کجا می کنند او تقاضای خودکار کرد گفتیم نداریم پسرک گفت شما پولدارین شما که غمی ندارین زورتون می آره یه خودکار به ما بدین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

گفتیم بقیه بچه ها تو مسیر خودکارها مونو گرفتند پرسیدیم واسه چی همه شماخودکار می خوایین؟ گفت می خواهیم مشقامونو بنویسیم.به فکر فرورفتم به این  پاسخ اوکه شما غمی ندارین ما آدم های پولداری نبودیم. پسرک این طور فکرکرد چون مسافریم احتمالا پولداریم .شاید به نظرش آدم پولدارها فقط می رن مسافرت.در خیال خود آدم های پولدار رابی غم می دید فکر می کرد همه چیز پوله .حسرت پول دار ها را می خورد نمی دونست شاید اون آدما حسرت یه لحظه آرامش این پسرک را داشتند.چه در سر داشت خدا میداند .شاید خودکار را برای این می خواست مشق هایش را بنویسد درس بخواند دکتر شودپول زیاد به دست آورد.  بشه یه آدم  پولار بره به بچه های محلشون سر بزنه به اونها خودکار بده ........آیا پول همه چیز است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یا این که مهمتر از آن هم هست. آیا اگر تنش ناسالم بود یایک عضو بدنش فلج بود باز اینگونه فکر میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نویسنده : عاطفه ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۱
تگ ها: فقر


+  

نویسنده : عاطفه ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٧
تگ ها:


+ زمزمه های دلتنگی

سلام.امیدوارم هیچ غمی تو دلتون نباشه خوشحال وشاداب باشید.اصفهان دیشب وشب قبل از آن بارانی بود.من خیلی خیلی خوشحال شدم شاید امسال دیگه زاینده رود خشک نباشه هر موقع از کنار رودخونه رد میشدم دلم می گرفت.واسه ماهی های زبان بسته که تلف شدند غصه می خوردم.دیشب کنار بخاری نشسته بودم اتاق خیلی گرم بود شام میخوردم وخوشحال از اینکه بارون می آد صدای شرشر  آب خیلی لذت بخش بود درآن لحظه ناگهان به یاد کارتن خواب ها افتادم گفتم من جام گرم ونرمه از اومدن بارون  خوشحالم اون طفلکی ها که جایی واسه خوابیدن ندارند چی؟ آیا اونها هم از اومدن بارون خوشحالند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نویسنده : عاطفه ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٧
تگ ها:


+  

برای زندگی فکر کنید ولی غصه نخورید.

برای جابه جا کردن کوه از برداشتن سنگ ریزه ها شروع کنید.

فتح  قله است که اراده می خواهد سقوط در دره آسان است.

نویسنده : عاطفه ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٦
تگ ها: